˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
زندگی یعنی چکیدن، همچو شمع از گرمی عشق... زندگی یعنی لطافت، گم شدن در نرمی عشق ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
یه روز تو اون برقِ چشات خورشیدو پیدا می کنم !!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
يه پدري , یه روبات دروغ سنج میخره که با شنیدن دروغ سیلی میزده تو گوش دروغگو تصمیم میگیره سر شام امتحانش کنه پدر: پسرم، امروز صبح کجا بودی؟ پسر: مدرسه بودم روبات یه سیلی میزنه تو گوش پسره پسر: دروغ گفتم، رفته بودم سینما پدر: کدوم فیلم ؟ پسر: داستان عروسکها روبات یه سیلی دیگه میزنه تو گوش پسره پسر: یه فیلم بد بود پدر: چی ؟ من وقتی همسن تو بودم نمی دونستم اصن این فیلما چیه روبات یه سیلی میزنه تو گوش پدره مادر: ببخشش عزیزم،هرچي باشه اون پسرته دیگه ... روبات یه سیلی میزنه تو گوش مادره
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
یادِ حرفای قشنگت منو رها نمی کنه//...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت! دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت: شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین! زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت. خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود! همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد... مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت : تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا ابد با این مرد بمونی ... فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت : توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ... زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره! چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ... زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید : واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..! مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم ..!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
تو باید غرق شی در من... بفهمی کـــی دلش دریاست!!!
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 41 دقيقه قبل