˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته ... آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته .... پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي !!! يا شنيدن يه قصه ست از يه عاشق قديمي !!! براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم ... يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم !!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي .... من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي !!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود خندون رفتم تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم! بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 8 دقيقه قبل