دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

شالــو کلاه کن آسمون خیســــِ //... درباره »
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
مرد
امتیاز: 8169

دنبال‌شدگان

(1092 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(816 کاربر)

گروه‌ها

(150 گروه)

بازدید

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

لبخند که می زنی، گمان می کنند که اسب شده ای و باید سواری را ...

•– - Mαт  - –
•– - Mαт - –
توسط پیامک

یه زنگ زدم پسرخالم یه کارش داشتم دیرجواب داد قطع کردم چند دقیقه بعد دوست دخترش زنگ زد بهم فش داد

این ارسال را بازنشر کرده است.
Mr.SileNce
Mr.SileNce
در ابی

شبِ از نیاز من پُر ، شب خالی از تنِ تو ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

میگم چییییزِ ، این بای بای واسه همیشه کلاس ملاس پیدا کردِ ما خبر نداریم باس یکی از این خدافظیا بکنیم ببینیم چجوریاس ببینیم با مزاجمون سازگارِ یا نه

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

@❤...كــيـــ NA ــــآ...❤ میگم کیااااااااااان چیــــــــزِ ،،، چییییییییییییز ، چیچیز بود ؟! نک زبونم بود آآآآآآآآآآآ چیییز ! آآآهان آآآهان یادم اومد این آواتار جدیدت میخواستم بگم بخوره تو فرق سرت آخه این آواتارِ تو گذاشتی ؟ چه آواتارا نـــویـــــــــم گذاشته مبارک باشه حالا

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
احـســ انــ
506141_bMIqfECL.jpg احـســ انــ

@˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙ هنوز آخرین جمله ی خدا، تو گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است؛ اگر گم شدی از این راه بیا؛ بلند شو، از دلت شروع کن ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
0.958061001313448686_taknaz_ir.jpg ˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

تلفن زنگ می خورد : گفتگوی دو دختر پای تلفن: سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگلم... بوس بوس گفتگوی دو پسر پای تلفن: بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر بعد از قطع کردن تلفن : دخترها: واه واه واه !!! دختره ایکپیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد پسرها: بابا عجب بچه باحالیه این حمید خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

چقد آدم باید بی جنبه باشه تو یه پستی یه حرفی بزنه بعد از ترس شنیدن دیدگاهو ببنده

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

تو به من وقتی که فهمیدی پدرم کارگرِ ، مادرم تو خونه نون میپزه و ،،، ((دستاتو میبوسم ، میپرستم ، از خیلی خستم بابا ......))

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

دِله من از غمِ مرده .... تو خیال میکنی برده !!! یه دفه از منِ بیچاره چراااااا ،،، نمیپرسی زنده ام یا مرده ؟؟؟ نمیپرسیو نمیدونی غمت چه بلایی به سرم آورده ....

این ارسال را بازنشر کرده است.
[̲̅s̲̅][a̲̅][r̲̅][a̲̅]
[̲̅s̲̅][a̲̅][r̲̅][a̲̅]

به فقر احساس.... انسانیت دچار شدیم! که دردش را کیبوردها، پیامک ها، تلفن های پی در پی می فهمد

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
1340482332232009_thumb.jpg ˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ... هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب

این ارسال را بازنشر کرده است.