بی رنگ
سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ
بی رنگ
من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم
بی رنگ
در کوره راه پر خطر آشناییت
من از هجوم وحشی تنهایی عبوس
در اوج وحشتم .
بی رنگ
امروز خسته ام فردا شکسته ام روز دگر ولی از غصه رسته ام دیدار دیدنی است !
بی رنگ
زندگی می تواند فوق العاده باشد اگر دیگران ما را به حال خودمان بگذارند........... چارلی چاپلین
بی رنگ
زیادی صاف نباش ادما تو جاهای صاف بیشتر ویراژ میدن
بی رنگ
بگذار همان ،دوست بمانیم؛ عشق همه چیز را خراب میکند........
بی رنگ
یاد بگیریم ...............
بی رنگ
هرگز این قصه ندانست کسی آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست سر فرو داشت نمی گفت سخن نگهش از نگهم داشت گریز مدتی بود که دیگر با من ... بر سر ِ مهر نبود آه ، این درد مرا می فرسود : " او به دل عشق ِ دگر می ورزد " گریه سر دادم در دامن ِ او های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد ! بر سرم دست کشید در کنارم بنشست بوسه بخشید به من لیک می دانستم که دلش با دل ِ من سرد شده است !
بی رنگ
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم بعد لبخند تو با گریه تجسم کردم آشنا با همه پنجره های شهرم چون تو را پشت همین پنجره ها گم کردم
بی رنگ
چرا قطار تا وقتي ايستاده است کسي به او سنگ نميزند؟...
بی رنگ
کشتی ها در بندرگاه در امانند اما کشتی برای این کار ساخته نشده ...
بی رنگ
هر گاه کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم آنقدر در من هراس از گرفتن دستی هست که در گم شدن نیست...
بی رنگ
گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ. خودت هستی که دور می شوی و نزدیک