mohammad
گاهی باید آرزوهایت را مثل قاصدک بگذاری کف دست و بسپاریشان به دست باد ! تا بروند و سهم دیگران شوند
mohammad
در دلم کودکیست که بی تو بودنش را نق میزند من هیچ! لااقل بهانه ی ِ او باش... .
mohammad
فریب آرامش دروغین دنیا را نخوریم دنیا هیچگاه بدون طوفان نبوده است، آری ، دنیا جای غریبی ست ، اینجا حتی پسر نوح بودن بیفایده است؛ اگرکه با نوح نباشی ...
mohammad
کاش فاصله ها مثل سیاهی مداد بودند، تا هنگام دلتنگی آنها را پاک میکردیم..!
mohammad
زن وشوهر پیری با هم زندگی می کردند.پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیربار نمی رفت وگله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.این بگو مگوها همچنان ادامه داشت.تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد وبرای اینکه ثابت کند زنش در خواب خرو پف می کند وآسایش اورا مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سرو صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود وشادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خرو پف های شبانه او داردبه سراغ همسر پیرش می رود واو را صدا می کند.غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است !از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود
mohammad
زندگي در حال بارگيري است، لطفا صبر کنيد... ... اينجا سرعت خوشبختي بسيار کم است...!!! تا زندگي ات لود شود ... عمرت تمام شده...!!
mohammad
غضنفر ﺑه ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺳﻮﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ. ﻣﺎﻣﻮﺭﺍ ﺟﻠﻮﺷﻮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻥﻣﻲ ﮔﻦ: ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺷﻤﺎ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻮ. ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﻣﻲ ﮔﻪ: ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺷﻤﺎﺳﺖ؟ ﻭﺿﻌﺶ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻫﺎ !
mohammad
غضنفر بعد از 2 سال چیدن یک پازل رو تموم میکنه. بهش میگن: چرا اینقدر طول دادی؟!!!میگه: نه، اتفاقا خوب تموم کردم، روش نوشته بود 3 تا 5 سال !!!
mohammad
غضنفر به نامزدش اس ام اس میده عزیزم من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام پیشت اگه نیومدم اس ام اس رو دوباره بخون !
mohammad
چقدر خوبه ادم یکی رو دوست داشته باشه نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه ... به خاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
mohammad
هرگز زود قضاوت نكن! مرد مسني به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندليهاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد. به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس ميكرد فرياد زد: پدر نگاه كن درختها حركت ميكنند! مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد. كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرفهاي پدر و پسر را ميشنيدند و از حركات پسر جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار ميكرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت ميكنند! زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه ميكردند. باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد. او با لذت آن را لمس كرد و چشمهايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران ميبارد، آب روي دست من ميچكد! زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نميكنيد؟ مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر ميگرديم. امروز پسر من برا
mohammad
اندكى تأمل... چه شتابيست به راه..! شايد آن نقطه نورانى، چشم گرگان بيابان باشد...
mohammad
دست هایم به آرزوهایم نرسید، آنها بسیار دور اند؛ اما درخت سبز صبرم می گوید : امیدی هست ... دعایی هست ... خدایی هست ...
mohammad
قلب پسرا مثل پارکینگیه که هیچ وقت تابلوی ظرفیت تکمیل بر در اون دیده نمیشه واما قلب دخترا مثل فرودگاهیه که مدت موندن یه هواپیما در اون بستگی به فرود هواپیمای بعدی داره!!