♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سپاهی عظیم نمایان میشود از دور، طبل زنان و نعره کشان و من شعر می گویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی که روی خوش نشان نداد... مرگ اما با لبخندی بر لب در پیاده رو قدم می زند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چه بر دلم نقش بهار می کشم... بیدار نمی شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جنگلی ست در دلم... اینروزها اما درختان بی پرنده اش قصد کوچ کرده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ ، ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺲ ﺫﻫﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من عاشقی کردم، تو اما سرد گفتی: از برف اگر آدم بسازی، دل ندارد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .