♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا مینشینم و بارانها تازیانه میزنند بر بازوانم، بر رخسارهام ، بر اندامم… پس چه کس پناهم دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه زمستان بود زمستانی که پوستینش را بر من میافکند و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم و تو نجوا میکردی: دستهایت را بیاور گیسوانم اینجاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میترسم باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی از آن روزی که رفتهای من عقدهی باران دارم…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟! من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی زیباست...وقتی مهربانی را بیاموزیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید این تنهایی درفراسوی زمان حسرت عشق تو باشد, شاید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ چیز عذاب نمی دهد، جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تنهایی گریزی نیست...بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند...نمیخواهم کسی شال گردن اضافی اش رادور گردن آدم برفی احساسم بیندازد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 6 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .