♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی باید پایان رو آموخت اما بی آغازی دیگر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهای من به دست ناپاکه زمانه حتی غارغارکلاغ های محله هم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایم می بارند... ولی من مدام با صورتک مجازی ام میخندم ... تو که میــخندی باورم میشـــود ... شاد میشوم اشکهایم روی گونه ام می خشکند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اه لعنتی...شروع یک روز کذایی دیگر.. متاسفانه زنده ام حوصلهء فریاد زدن راهم ندارم.. .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .