♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غربت درخت در هیاهوی شهر چیز کمی نیست. عینک های دودی را برداریم و درختان را دعا کنیم یادمان باشد درختان ایستاده می میرند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودم را می تکانم قلبی تیر خورده به زمین می افتد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می گویم عشق و دهانم را باز ... بوی گل جهان را بر می دارد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می گوید بخند و من گریه می کنم وقتی دلیل خندیدن سیاه بختی حاجی فیروز است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه تنهاست پشت در کسی نیست و آسمان خمیده خیره در مردی ست که در کسالت یک سکوت پیراهن انتظارش را بر طناب ثانیه ها پهن می کند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 15 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .