♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر باران بر سر بامِ خانه ی ما با ترانه نمی بارد،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاه، چیدن یک سیب آسمانی هبوط می آفریند و گاه، سقوط یک سیبِ زمینی به اوج می رساند آدم را! حواسمان باشد سیب دو پهلو دارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
محبت نمانده بر شمشیری که گردن را نمی فهمد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انقدر که در من ترس از گرفتن دستی ست......... ترس از گم شدن نیست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتظار بارانت سخت هم که باشد فقط به خیال آمدنت خیس خیسم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه به بازوی ستبر و صدای مردانه ام نکن! خیلی وقتها بی صدا میشکنم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که می بارد نه شعری می خوانم نه هراسی دارم نه چیزی برای از یاد بردن ... نه حتی سوراخ کفش هایم را به یاد می آورم. باران برای من یعنی راهی از روی جاده ی بی عبور که تنها رهگذرش منم و این باران ... راهی به هیچ کجا ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 5 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .