♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید من از رفتن کسی می گویم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه کنار دل آدم، آنقدر خالی هست که رو به آسمان گریه کند و ایمانش را از دست ندهد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک لیوان ابر مرا بس است تا خیس لحظه ای باشم که قاصدک ها پشت پنجره دوتا ... دوتا جفت می شوند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا یک فنجان خالی ام هرچقدر می خواهی فوتم کن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر بلند فکر کرده ام ... که انار ها میرسند دستهایم ترک برمی دارند تو که می رسی چشمهایم...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز نرسیده ای... بوی کاج می دهم. وای به حالم! گنجشک ها هم عاشقت شدند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حتی اگرباران نبارد حتی اگر شکوفه های سیب را خواب نبینم حتی اگر … دلم می خواهد گنجشک ها را تمشک بدهم تو را عشق...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر می گردم روزی که دستی تمام گلدان ها را تر کرده باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شکست . شیشه کجا بود ، این دل وامانده من بود که باز هم شکست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اطرافم حکم قفس را برایم پیدا کرده اند. مرا مثل پرنده ای داخل یک قفس تنگ و تاریک انداخته اند و هیچ راهی برایم نگذاشته اند و آن قدر به در و دیوار این قفس کوبیده ام که پرهای پروازم شکسته شده اند. روحم پرواز میخواهد ولی بال های پروازم را قیچی کرده اند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کـاغـذ را فـرا مـے خـوانـَم از فـریـاد زدن مـے گـذرم در سـکـوت زندگی شـعـرـے مـے سـرا یـَم....برای آنکه باید باشدودیگر نیست...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 20 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .