#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
#bitohicham سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم. [لینک]
(34460 دفعه)
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند و نام تو را می پرسد بیا در گوش ات بگویم همین زندگی نیز زیبا بود .
میتوانم شــــاد باشم ، راحـــت است . . ! کا[!]ت چشمانم را ببندم و به خیـــال بروم . . .
همین امروز یا فردا تورا از دست خواهم داد
یاس ..اینو وقتی نوشتم میدونستم دارم چی مینویسم ... مدتهاست هر چقدر تلاش میکنم بدونم اون شب چی نوشتم توی این صفحه نمیفهمم..همیشه خط خطیامو میتونستم بخونم ..فقط اینو نتونستم بخونمش...همون فقط محض نوشتنه ست
خط خطی نیست ... خون دلهاییست و اشک چشمهایی که از نوک قلمت بیرون می آید
راست میگی ... اون شب واقعا فراموش نمیشه تو زندگیم..دستمو رها کردم روی کاغذ باورم نمیشه ولی قلمم و دستم به اختیار من نبود...مینوشت و فقط مینوشت برای همین شد شبیه خط خطی ...اما خط خطی نیست ...اره شما راست گفتی مانی خط خطی نیست...تقلای قلمم بود..
کلمات خیس و باران خورده ام را در دست می گیرم، امسال هم.........
مـــادرم میـگفت : شنـیدم پـسر ِ همـسایـه خیـلـی #مـومـن است .. نمــازش تـــرک نمـی شـود .. زیــــارت عـاشـورا مـی خــوانــد .. روزه میگیـرد.. مسجــد مــــیرود .. خیـــلی پـسر ِ #بـــا-خــدایـی ست ... ... لحـظه ای دلـــــم گـــرفــت ... در دل فــریـــاد زدم ، بـاور کـنـید من هـــم #ایــــمان دارم.. نمـــاز نمیخــوانـــم ، ولـی #لبـخــندِ-رویِ-لبـــهایِ-مــادرم خــدا را بـه یـادم میـــاورد ... دستهایِ پـینه بـستـۀ پـــدرم را #دستــهایِ-خـــدا می بـینــم ... زیــــارتِ عـاشــورا #نمیـخـوانـــم ، ولــی #گــریــۀ-یتیمـی در دلـــم #عــاشــورا بـرپـا میکند ... نــه ، مـن #روزه-نمیـگیرم ... ولــی هــر روز از آن #دختــرکِ-فــال-فــروش فــالـــی را میــخـــرم ، کـه هیـچــوقــت نمیـخــوانــــم ! مسجــدِ مـن #خـــانـۀ-مـــادربــزرگِ-پــــیر و تنــهایـــم است ، کـه بـا دیـــدنِ مـن کلّـی #دلــش شــاد میــشود .. خــدایِ مـن #نـگــاهِ-مهــربــانِ دوستـی است ، کـه در غمــها #تنــهایـــم-نمیـگــذارد ... بـــرایِ من ، تـــولّــدِ هــر نــوزادی #تـــولّـدِ-خــداست ، و هــر #بــوسـۀ-عــاشقـانــه-ای تـجـلّی ِ او ... مــــادرم ؛ خـــدایِ مـن و خــــدایِ پــسر همـسایـه #یکـی-ست ... فــقـط ؛ مـن #جـــور-دیـگـــــری او را میـشنـاســم و بـه او #ایــــمان-دارم ... خـــدایِ مـن #دوستِ-انـسانـهاست ، نـه #پــادشـاهِ-آنــــها ...!
سوزاندی دل بیقرام....
عالی بود اقا رضا.
لحـظه ای دلـــــم گـــرفــت ... در دل فــریـــاد زدم ، بـاور کـنـید من هـــم #ایــــمان دارم..........................
بـرقــرار بـاشید دوستـان ...
وقتی بودی زنده بودم ! دل از اینجا کنده بودم ! مثل یه پرنده بودم ! حالا تو شکسته بالی ، نازنین ! جای تو خالی !
از کودکی تا مرد شدن راه سختی را آمده ام
نیستی ببینی من دهان همه عاشقانه را در دوریت سرویس می کنم....
سمت آن نرگس مست
نگاه منجمدش را نگاه می کردم
پرنده را دیدم و آموختم در آسمان آبی ای که هیچ وقت انتهایش را ندیده ام به پرواز درآیم... برگ ها را دیدم... یاد گرفتم سبز باشم، سبزسبز، با طراوت و شاد و هر وقت خزان زردم کرد، بدانم که دوباره خواهم رویی
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 20 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .