♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه زمستان بود زمستانی که پوستینش را بر من میافکند و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم و تو نجوا میکردی: دستهایت را بیاور گیسوانم اینجاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا مینشینم و بارانها تازیانه میزنند بر بازوانم، بر رخسارهام ، بر اندامم… پس چه کس پناهم دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ چیز عذاب نمی دهد، جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش میدونست که خودش, زندگیمه!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .