♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا که آمده ای هی دست و دلم را نلرزان و هی دلواپسم نکن اگر نمی مانی بیابان های بی باران منتظرم هستند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی حوض خانه ات می خشکد، مــاه به ناچار به حوض خانه ای دیگر خواهد افتاد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد در تنه ی درخت میوزد اما برگ های من میریزند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرِ تنهایی استْ بیتو قدم زدن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم بـرفـی نبـودم که به پایـت یک شـبه آّب شـوم... مـن مـو به مـو سفیــد شـدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یـک روز خوشحـال و بی مـلال ببیند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 11 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .