♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوری ات شعرهایم را تنبیه می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خون گشت دلم بده شراب ای ساقی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نکند ماجرا همین باشد و باز پرت شوم تا ته این دره ها ی غافل گیر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابر می ریزد تمام اشک های مرا بر شهر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آتش چشم تو هم، چاره ی کبریت و سیگاری نکرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای ابر بی بخار! در باد ها و دَمکده ها دودگاه ها حرمت نمانده هیچ برایت خروش کن با رعد ها ببار دل، تنگِ های هایِ تفنگ است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه کن عجب نَفَسی دارد این قلم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران گرفته با دل من در هوای تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دعوتم کرده به غوغا طوفان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل یک اسکله ی غرقِ سراب بال در بالِ شبِ تنهایی مانده با من هوسی دیرینه هوسِ یک سفر دریایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاز می گیرم...زبان عشق را در اتوبان....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم ....تو... آبی می شود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم پنهانت کنم جایي نیست فکر می کردم شعر دشت بزرگتری باشد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نامی برای این سونامی بی آب بنویس!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاخه های در هم تنیده تاک را برایم تجویز کنید! خوابهای ِ بدی می بینم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .