♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا یادت می آید گفته بودی دوست می دارمت ببین مرا ! دست های خالیم پر شده از گریه های پنهانی و تو آرام تنها نگاه می کنی خدایا دست از سر خیالم بر نمی دارد حسی که در ماندن و رفتن اسیرم کرده است شبگرد تنهایی هایم اگر آمدی بارانی ات را بپوش من و خدا اینجا طوفانی به پا کرده ایم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دارم قدم های تو را تکرار می کنم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کرد و همه به من خندیدند... اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند: دیدنی نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرانسانی می تواند شاعر باشد.وقتی وجودش سر شار از احساس باشد و او نتواند هیچ کدامش را به زبان بیاورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لعنت به سیاهی آن چشم هایت! که اینگونه اسیرم کرده است درماندن و رفتن ... قول می دهم اینبار اگر اینگونه خیره ام شوی مشتی از شعر به صورتت بپاشم و تو چنان گریه ات بگیرد که چاره ای جز ماندن نداشته باشم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمین صدای گندم می دهد و من تازه رسیده ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من روبروی این آیینه به چشم هایت لبخند می زنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مگر می شود باران را ندید و به حجم آفتاب گره خورد؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می دانستم چرا اینگونه تلخ شده ای این حضور بوی ماندن نمی دهد... باشد نمان... که اگر بمانی تلخی ات خاطراتمان را لگد مال می کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از دامان زمان می گریزم شاید که بیابم تو را ... و در حس پاک به هم رسیدن جوانه بزند پژمردگی هایم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اما تو بخند و باور نکن من همیشه با رنگ آبی دروغ می گویم با رنگ قرمز آرام می شوم تیغ را بردار این رگ ها بی سبب آبی نیستند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فردایی در کار نیست ماه و تاریکی سرابیست برای خواباندن ما ... شب را خلاص کن به اندازه ی اشک هایت دور این دایره خون بکش! اذان مغرب به افقی که تو آنجا نیستی باران از آن زمین است و هق هق سیاهت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 1 ساعت و 17 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .