♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مضطرب به خانه رسید با گل سرخی پنهان در کیف...دختری که مرا دوست داشت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پس از سونامی گنجشکان به تکاپوی لانه تازه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از شهر چیزی نمانده جز پرواز دو درنای سفید بالای خرابهها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی عمیقتر میشود......گنجشککی زیرباران....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچه ای خلوت کلمات ِ عاشقانه لا به لای بخار روی شیشه.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کز کرده اند کبوتران پس از باران روی بام سفالی...در شمال....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رونق ندارد لبوی داغ......لب هایت......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه ، کنار ِ پنجره ریزش ِ باران خاطره بازی... آه ، بخار ِِ دلتنگی شیشه را بغل کرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یه من میگویند: شاعر نیستی فقط پرندگان لب گلوی تو میآیند برای آب تنی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لای ِ پنجره بازست... با سرما گَپ میزنم ! با تنهائی معاشقه...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 5 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .