♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزها چه زود گذشت... و ما چه ساده گم شدیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم همیشه رفتنی هست برای من برای تو برای همه تا همیشه باید رفت حتی بی من حتی بی تو برایت فریاد می زنم همدرد ساده ی دلم تا ابد در یادم خواهی ماند ... این فریاد یادگاریست کوچک برای تواگر هجی کردن را آموخته باشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از حصار کلمه ها خسته شده ام همانقدر که تو از تکرارمن ِمحصور در این کلمه ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ببین... غمم را در دستما لی پیچیده ام گوشه ی دلم گذاشته امش یادگاری شیرین وجاویدان از تو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک روز روی این همه بغض بی دلیل پارچه ای به رنگ سکوت می کشم و در حوالی یک سال پر باران برای همیشه فراموش می شوم ... بگذار بعضی ها خیال کنند من مرده ام.... چه مهم!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا باور میکنم که روزگار قحطی خیلی چیزهاست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در یاد هر فریادی که بمانی باز فریاد هیچ یادی از نام تو رنگ نخواهد گرفت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای مرگ.. چه سرد و ساده بر آستانه ایستاده ای ؟ پیش از آنکه داخل شوی بگذار بخوابم می خواهم آرام باشم وقتی به آغوشم می کشی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهار را بی دیدنت باور ندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه می شود شبی به دور از پچ پچ های آدمها وآدمکها مرا باز مرد بارانی خطاب کنی؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا دیگر با من به مهمانی یاس ها وسیب ها نمی آیی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگارمن مدتهای زیادی است دیگر از سر خط نمی نویسم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم ... دل نازک شده ام ... به تلنگری می شکنم ... چه کنم؟! همین حصار سرد و بی روح خودم را دوست تر می دارم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 11 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .