♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمین و زمانه ام را بازیچه ی دستت ساختی و مرا خوانای خط خود نخواندی من ماندم و بوی جوی مولیان و اضطراب جرسی که از بربسته محمل ها به هوا بلند است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهایم به صلیب کشیده می شوند فارغ از حتی یک نفس شهد و یقینِ مسیحایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سهم "مهر"م از پاییز طلایی... و پاییز امسال صفی طولانی از آنچه تاب از من ربوده است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهن ماسه از ساحل پر است همچون ساعتی شنی که ردپاهای زیادی را می ریزد ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقط يك مسافر مي تواند به آب ها فكر كند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جمع می کنم تکه های خزر را از روی زمین ....جغرافیای شعرم را اب برده و نمی دانم کجای این شهرِ آشنا کُش تو را گریه کنم. ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به هیچ کجای جهان تعلق ندارم! قدم می زنم بی پناهی ام را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاک گلدان را عوض می کنم آب می دهم چوبی می گذارم زیر شاخه ی گُل مثل عضوی که به فرمان نیست و این یعنی هنوز به زندگی امید دارم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران بر دانه هایی که روی شیروانی ریخته ام نُک می زنند تُک تُک تُک چون کبوتران ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 9 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .