♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگینی کلماتت را اینقدر روی من ول نکن... دارم له میشم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت چقدر داغ است شبیه همین ظهرهای مرداد! ذوب می شوم انگار در نگاهت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
« درد » فراتر از لغت است وقتی کنار هم نباشیم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت لمس لبان خشکیده ام لذتی است که هیچ کس راغب نیست تجربه اش کند؛ جز سیگار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بارون بارید...... اشک هام رو ندید ...همین....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستت را گرفتم و از آن پایین ها تو را بالا آوردم! و تو به محض اینکه رسیدی این بالا من را بالا آوردی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیهات......آنچه در مدت هجر تو کشیدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیستی..... روزهاست می سوزاندم... بی آنکه باشی و لیوانی آب دستم بدهی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امان از کاش های تلخ و بی مقدار...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 5 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .