دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

J_a_♥_a_D

J_a_♥_a_D
مرد - متاهل
امتیاز: 2597

دنبال‌شدگان

(303 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(406 کاربر)

گروه‌ها

(79 گروه)

بازدید

J_a_♥_a_D
wu5r9we54bxwvfv1mzd1.jpg J_a_♥_a_D
در ظهور

کوتاه ترین دعا برای بزرگترین آرزو ...

J_a_♥_a_D
1342094924463415_large.jpg J_a_♥_a_D
در حجاب

در زمانی که شان و ارزش جز . به دماغ و لباس و ماشین نیست . توی چادر بمان و ثابت کن . ارزش واقعی زن این نیست …!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
487784_389782464419445_228241550_n.jpg J_a_♥_a_D

هر وقت خواستی در راه خدا پیش بروی مقداری از چیزهای سنگین را بریز تا بارت سبک تر شود و راحت تر بالا بروی، یعنی از مال، قدرت، علم و هرچه داری به زیر دستانت کمک کن تا سیر تو آسان شود. حاج اسماعیل دولابی

J_a_♥_a_D
318863_2326692783013_233333230_n.jpg J_a_♥_a_D

صرفا جهت خودم........... جان دادند تا خار در پا نداشته باشی.پس حواست رو جمع کن تا خار نشی .............

J_a_♥_a_D
382512_423074464397619_482381550_n.jpg J_a_♥_a_D
در ظهور

به غربت تو همین بس... که مرا یار تو می دانند..

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
J_a_♥_a_D
388999_391370087588569_558213758_n.jpg J_a_♥_a_D

هنـگـام سـحـر قـافـلـه ی اشـک و نـگـاه .. هـــمــــراه سـتــاره هـا رسـیــدنــد ز راه .. دیـــدنــد در آســمـان بـیــن الـحــرمـیــن .. خــورشیـد طــلـوع میکـنـد هـمـره مـــاه...

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
531652_419309934777773_2139718355_n.jpg J_a_♥_a_D

با هر اشاره سمت تو را میدهد نشان .. انگشت حیرتی که به دندان گرفته ایم...

J_a_♥_a_D
487149_328011613949099_1885243727_n.jpg J_a_♥_a_D

دنیا مشتش را باز کرد، شهدا "گل" بودند و ما "پوچ". خدا آنها را برد و زمان ما را…

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
J_a_♥_a_D
599430_365844940150698_2042317370_n.jpg J_a_♥_a_D
در حجاب

حفظ چادر خفظ دين ومذهب است .. شيوه زهرا ودرس زينب است .. حفظ چادر سد فحشا ميكند .. روسفيدي نزد زهرا ميكند .. حفظ چادر چاره ساز كارهاست .. حافظ گل از هجوم خارهاست .. حفظ چادر زخمها را مرهم است .. دست رد بر سينه نامحرم است

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
J_a_♥_a_D
18-1-723x1024.jpg J_a_♥_a_D

دختر شهید شیخ راغب حرب(مبارز فعال حزب الله لبنان) خطاب به امام خامنه ای: (امروز) آقای ما! سلامی گرم از تمامی زنان و مردان و کودکان خانواده شیخ شهید (شیخ راغب حرب) و سلام بیعت کنندگان مطیع امرتان، به شما. شیخ شهیدان به امام خمینی گفته بود: «آقای من! اگر دریا را درنوردید، با شما می‌نوردیم!». و ما اکنون به شما می‌گوییم: «آقای ما! به خدا اگر دریا را درنوردی با تو می‌نوردیم»

J_a_♥_a_D
267259.jpg J_a_♥_a_D

بيمارستان شلوغ بود. عمليات نبود؛ گرماي هوا همه را از پا درآورده بود. دكتر بهش سرم وصل كرد و گفت بهش برسيد خيلي ضعيف شده. گفت: نمي‌خورم. گفتم: چرا؟ گفت: اينا رو براي چي آوردنن اينجا؟ گفتم: گرمازده شدن خب! گفت: منو براي چي آوردن اينجا؟ گفتم: خب شماهم گرمازده شديد. گفت: پس مي‌بيني بين منو و اونا فرقي نيست. من نمي‌خورم! گفتم به خدا حسين آقا به همه كمپوت گيلاس داديم. فقط اين چندتا مونده. گفت: هر وقت همه‌ي بچه‌هاي لشكر گيلاس داشتند بخورن، من هم مي‌خورم...!!! .... كتاب يادگاران 7/40

J_a_♥_a_D
252602_474282639251596_765891682_n.jpg J_a_♥_a_D

آماده اید مشق امشبو بنویسیم؟؟

J_a_♥_a_D
431908_386993211355221_1706342228_n.jpg J_a_♥_a_D

نورالله که رفت نان بخرد چند نفری بیشتر در صف نبودند. نیم ساعتی می گذشت اما هنوز بر نگشته بود. از ماشین پیاده شدم و پیچیدم توی کوچه. نورالله از پله های نانوایی رفته بود بالا و داشت با نانوا بحث می کرد، با صلوات مردم بحث خاتمه پیدا کرد و نورالله به سمت ماشین آمد. رفتم جلو و ازش پرسیدم: ندیده بودم با کسی درگیر بشوی؟ خنده تلخی کرد و گفت: خانم با حجابی جلوتر از همه بود؛ نانوا بی اعتنا به او به زن بد حجاب نان داد، وقتی هم اعتراض کرد نانوا به او بی احترامی کرد، رفتم تا سر عقلش بیاورم. شهید نورالله کاظمیان

J_a_♥_a_D
1342016286857944_large.jpg J_a_♥_a_D

مثل همیشه از صبح زود آمده بود اول ورودی شهر نشسته بود.دلش دوباره بوی بهار می خواست. سراغش را از همه گرفت .عکسش را به همه نشان داد. نه مادر ، با کاروان ما نیست شاید بهاری دیگر . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

وقتی که رسید ، چشم هایش سرخ بود... حالا که میخواهد از خاطرات سفر بگوید ، میگوید نجف...چشم هایش تر میشوند... میگوید سامرّا...بغض می کند... میگوید کاظمین...صدایش به لرزه می افتد... کربلا..... .... چه کرده ای حسین(ع)....؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
J_a_♥_a_D
255333_329634160457312_1638872198_n.jpg J_a_♥_a_D

پس از مدتی که احمد در حبس بود، یک روز رژیم اجازه داد تا پسرم را در همان بند ملاقات کنم. بعد از آن همه مدت،اولین باری بود که به ملاقات پسرم می‌رفتم. وقتی دیدمش بسیار ضعیف و لاغر شده بود. مشغول صحبت که شدیم نگاه به کبودی روی مچ دست‌های متورمش انداختم و گفتم: احمد، مچ دست‌هایت چرا این طور شده؟ به خاطر این که ناراحت نشوم، خندید وگفت: چیزی نیست مادر. بعد حرف را عوض کرد وگفت: حال پدر چه طوره؟ با این حال احمد، بغضم ترکید و با گریه گفتم: راستش را بگو، اینها باتو چکار کرده‌اند. وقتی قسمش دادم، گفت: این کبودی جای دستنبدهایی است که دو طرف تخت شکنجه وصل است. آنها را محکم دور مچ دستهایم می‌بستند، بعد هم با کابل شلاق می‌زدند. برای اینکه طاقت بیاورم خیلی تقلا می‌کردم و دستنبدها بدجوری به مچ دست‌هایم فشار می‌آوردند. برای همین مچ‌هایم کبود شده.

این ارسال را بازنشر کرده است.