J_a_♥_a_D
انباردارمون گفت یه بسیجی اینجاست که عوض ده تا بسیجی کار می کنه میشه این نیرو رو بدی به من تا تو انبار ازش استفاده کنم؟ بهش گفتم: کو؟ کجاست؟ گفت: همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره توی انبار نگاه کردم ببینم کیه گونی ها جلوی صورتش بود و دیده نمیشد رفتم نزدیک تر ، نیم رخش رو دیدم آقا مهدی باکری بود ، فرمانده ی لشکرمون تا من رو دید ، با چشم و ابرو اشاره کرد که به انباردار چیزی نگم می خواست کارش رو تموم کنه ... دل توی دلم نبود اما دستور آقا مهدی بود نمی تونستم به انباردار بگم این فرمانده لشکره که داره عوض ده تا بسیجی کار میکنه گونی ها که تموم شد ، آقا مهدی گفت: پاشو بریم رفتیم و کسی نفهمید فرمانده ی لشکر
J_a_♥_a_D
شب عملیات نوجوانی بسیجی بدنبال پیشانی بند می گشت. گفتم: این همه پیشانی بند اینجاست ، یکی را بردار ، مگه چه فرقی می کنه؟ گفت: بله! ولی من پیشانی بندی می خوام که روش نوشته باشه یا زهرا سلام الله علیها . گفتم: چرا؟ سرش رو پایین انداخت و گفت: آخه من مادر ندارم...
اللهم-عجل-لولیک-الفرج . . .
14 سال و 3 ماه و 29 روز و 6 ساعت و 23 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 29 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 29 روز و 6 ساعت و 20 دقيقه قبلاللهم-عجل-لولیک-الفرج . .
14 سال و 2 ماه و 13 روز و 12 دقيقه قبل