باز ای الهه ناز، با دله من بساز
کین غم جانگداز، برود ز برمگر دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم.باز میکنم دسته یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم.گرنکند تیر خشمت دلم را هدف؛
بخدا همچون مرغ پر شور و شرر،
بسویت بپرم.
آنکه او ز غمت دلبندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این،
نباشد هنرم.
یعنی اگه هیچ وجه اشتراكی هم با هم نداشته باشیم اما با هم سازگار باشیم
یعنی در اوج عصبانیت بتونیم طرف مقابل را تحمل كنید.
تفاهم یعنی منطقی بودن ، درک داشتن و گاهی گذشت(حالا دیگ نوبت توئه....)
تفاهم یعنی مثل فیلم اتش بس تختمونو نصف کنیم
تفاهم به معنی واقعی یعنی: درک و شناخت تفاوت های فردی.یعنی دو نفر تفاوت هاشونو مشکلاتشونو معایب و محسناتشونو بشناسن.
تفاهم یعنی هرچی مرد میگه زنش بگه چشم
معنی تفاهم با عشق کاملا جداست البته با وجود عشق خیلی کارها آشونتر میشه از جمله همین تفاهم !
تفاهم بسته با خصوصیات رفتاری خانوادگی هر دو طرف داره به تضادها و مشترکات شخصی هرکدوم . امکان داره دو نفر با هم تفاهم داشته باشن ولی هیچ علاقه ای بهم نداشته باشن !! یا دو نفر عاشق هم باشن ولی هیچ گونه تفاهمی با همدیگه نداشته باشن ...
تفاهم رو باید تو خصوصیات اصلی رفتاری هر دو نفر پیدا کرد
یه لیوان بگیر دستت . چشمات روببند . از همون بالا ولش کن کف آشپز خونه ... جــــریــــنــــگ ... چقدر ساده بود . خوب حالا مرحله دوم : یه شاخه گل بگیر دستت . ترجیحا این شاخه گل اگه رز باشه باحال تر میشه بد بود . چشمات رو ببند . دستات رو به هم بفشار . چشات رو که باز کنی پر پر شده . دیدی چقدر ساده بود ؟ حالا یه مرحله میریم بالا تر : وایسا جلوی طرف . چشمات رو ببند . همین .
ولی مشکل جای دیگه است. مشکل اینه که لیوان را میگیری دستت. چشمات را میبندی. ولی هر کار میکنی انگار این انگشت ها در اختیارت نیستند. از هم باز نمیشن که هیچی، محکمتر دور لیوان گره میخورن. انگار جزئی از وجودشونه. اونقدر فشارش میدن که........ حالا دیگه لیوان و دستت یکی شدن. هر دو غرق در خون....
خب حالا مرحله دوم: یه شاخه گل میگیری دستت. یه شاخه گل رز خاکستری(ولی من آبی دوس دارم)، چون عاشق رنگشی.چشمات رو میبندی. دستات را فشار میدی. چشمات رو که باز میکنی ، گل قرمز شده. رنگ خون. حالا دیگه گل هم با تو یکی شده. ساده بود ،نه؟ حالا میرسیم به مرحله آخر: وایمیستی جلوی طرف. چشمات رو میبندی. همین .و وقتی چشمات رو باز میکنی لبهاش رو لبهای تو اِ.
دیگه نمی خواد کاری بکنی . ببین توی مرحله اول چشمت رو بستی ، دستت رو هم بستی ، با لیوان یکی شدی. توی مرحله دوم چشمت رو بستی و دستت رو هم باز، بستی ، با گل یکی شدی. تو مرحله سوم : چشمات رو بستی . تا اینجا هیچ صدایی نشنیده بودی و فقط حس کرده بودی ، اما اینجا.... هم شنیدی، هم حس کردی و باز هم یکی شدی.
باز ای الهه ناز، با دله من بساز
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 14 ساعت و 49 دقيقه قبلکین غم جانگداز، برود ز برمگر دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم.باز میکنم دسته یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم.گرنکند تیر خشمت دلم را هدف؛
بخدا همچون مرغ پر شور و شرر،
بسویت بپرم.
آنکه او ز غمت دلبندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این،
نباشد هنرم.
اینهمه بی وفایی ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگیری خبر،
نیابی اثرم