ßάßάk яєzάiє
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محکومِِ یک اطمینان وقتی که در چشمِِ حاکمِ یک هراس خیره میشود چه دریایِیست! تو نمیدانی مُردن وقتی که انسان مرگ را شکست داده است چه زندهگیست!
ßάßάk яєzάiє
بی تو مهتاب تنهای دشتم بی تو خورشید سرد غروبم بی تو بینام و بیسرگذشتم. بی تو خاکسترم بی تو، ای دوست!
ßάßάk яєzάiє
یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ با لبم شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...
ßάßάk яєzάiє
قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن ...
ßάßάk яєzάiє
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است...
ßάßάk яєzάiє
برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که
دوست بداری
قلبی که دوستش بدارند
ßάßάk яєzάiє
ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند
ßάßάk яєzάiє
ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادیهایشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند ...
ßάßάk яєzάiє
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ، ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...
ßάßάk яєzάiє
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه، یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...
ßάßάk яєzάiє
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که نباشم
ßάßάk яєzάiє
به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین بال خمیده بود...
ßάßάk яєzάiє
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ...
ßάßάk яєzάiє
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد... روزگار غریبی است نازنین... آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...
ßάßάk яєzάiє
رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد .
اندكي صبر ..... سحر نزديك است!
14 سال و 6 ماه و 27 روز و 10 ساعت و 5 دقيقه قبلیه کم صبر کن.صبور باش. خدا بزرگه
14 سال و 5 ماه و 5 ساعت و 40 دقيقه قبلdar avaz sepahan bord
14 سال و 4 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 47 دقيقه قبلسلام به همه کسی میتونه کمکم کنه به یه برنامه نویس لازم دارم
13 سال و 10 ماه و 21 روز و 7 ساعت و 55 دقيقه قبلSalam Dear Friends, I do not understand Farsi, but I love Iran so much. I love this website Donbaler. I want your help, if someone has sharetronix good theme please help me message me your contact address someone help me making a website for me for Pakistan. Please help
13 سال و 3 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 49 دقيقه قبل