@محمدحسن مزروعییه روز مردی به سراغ حضرت سلیمان میره ومیگه مرا به هند بفرست عزرائیل را دیدم که بمن بد نگاه میکرد میترسم مرا بفرست تا پیدایم نکند ....سلیمان این کار را کرد به سراغ عزرائیل رفت وگفت ....ای فرشته خدا چرا بندگان خدا را میترسانی مردی را از ترست به هند فرستادم ...عزرائیل گفت :نترساندمش فقط متعجب بودم که قراراست جانش را درهند بگیرم اینجا چه میکند؟
یک خاطره در هنرستان « هنرستان ما چهارتا کارگاه کامپیوتر داشت که همه شبکه بودند یه دستور تو سی ام دی پیدا کرده بودم که پیام رو به سیستم های شبکه میفرستاد یه بار یکی از کارگاه ها رو نشونه گرفتم و سند کردم و نوشتم کچل مو فرفری بعد از شانس بده ما به سیستم سرور معلم ارسال شده بود و داشت رو شبکه به شاگردا درس میداد آقا دیدم یه صدا خنده اومد و معلم اومد در کارگاه مارو زد و به معلم ما گفت آقای فلان سیستم 5 کی نشسته بگو بیاد بیرون صدا زد رفتم بیرون و نزدیک بود اخراجم کنند هر چند کم خدمت به هنرستان نکرده بودم همه معلم ها میدونستن هوشم تو کامپیوتر بالاست »
منم میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ، سرعت اینترنت میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ، کامنتا هم راس میگن بنده خداها ، حرف دلم بود
لایک

13 سال و 9 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 28 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 25 روز و 14 ساعت و 30 دقيقه قبل