پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
دو تا چشم .. ولی خوب که فکر می کنم میبینم رنگشون داره عوض میشه .. دارن سیاه میشن ...
پسرک
چه شب هایی تا به سحر این دل برات تپیده دل خونم بدون تو یه روز خوش ندیده ! تنها شده دل دوباره .. بارون خون از دو چشام میباره ! .. چی بگم .. من الان لال شدم .. چی بگم ؟! ها؟! ها؟! لعنتی
پسرک
همیشه احمقم .. وای به روزی که با سیاست بشم ..
پسرک
حالم خوش نیست .. نا موزونم ... بین و هست و نیستی گرفتارم که نه تو توانی آنرا جان بخشی و نه توانی دارم که خودم کارش را یکسره کنم ...
پسرک
آخ .. صدای شکستن چیزی می آید ...
پسرک
من جا زدم می ترسم ... نباید قسم می خوردم ...
پسرک
من و اگه از خودت دور نگه داری خوب میشم ؟! من از تاریکی نمی ترسم ..من از این شعله ها می ترسم .. که خاموش نمیشوند .. بیشتر جان می گیرند .. به خودت قسم ...
پسرک
می ترسم اگه بهت بگم ناراحت بشی!
پسرک
چرا گفتم رفتی؟! تو هنوز اینجایی ! اینجا که که بودنش باعث بودنه منه ...
پسرک
خودش حالش خوبه .. همشون خوبن .. تو چرا ناراحتی؟!
پسرک
.. تلفن زنگ می خوره .. میگه بیا اینجا پیش ما .. دور هم باشیم ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 36 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 38 دقيقه قبل