پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
وقتی که درداتو .. حرفاتو .. خوشحالیاتو .. همه چیتو اینجا می نویسی .. و بقیه فقط می تونن لایک بزنن ..
پسرک
هی یه چیزی میاد تایپ کنم .. اما نمیشه ..
پسرک
":بازم این هوای سرد لعنتی .." یه نیمکت .. یه بید مجنون .. ":پس کی این آفتاب طلوع می کنه" .. پا شد راست وایساد .. انگاری دنبال خورشید میگشت ..
پسرک
دلواپسِ بودن نباش .. صدام که بزنی راه رفتنی برای من نمی مونه ..
پسرک
غصه هامو با کتم آویزون کردم به چوب رختی و اومدم تورو به آغوش کشیدم ..
پسرک
آسمان چشمان خسته ات ، امشب ستاره باران است .. در این بی نهایت شب؛ چشمانت را باز نگه دار شاید ره گم کرده ایی مثل من نگاهش به آسمان باشد ..
پسرک
احساس می کنم خشک شده ام .. تفکرات یک مترسک خندان
پسرک
آخه من چقدر باید تورو ویرایش کنم بازنشر بزنم تا آدم شی؟
پسرک
کافیه سرتو بلند کنی تا دیگه سایه ای ازش نبینی .. حالا چشماتو ببند .. بدون که خیال نبود .. کاملاً مجسم بود .. مث حس پرواز .. مث همین حسی که توو این نیمه شبا بهم دست میده ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 56 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 25 روز و 17 ساعت و 58 دقيقه قبل