بازی با کلمات و دِل واژه ...
ترنم باران ... یاداور خاطرات گذشته ...
داداِ جوجو
در مواقعي که با محبوب خويش ماجرا مي کني و از او گلايه داري، تنها به موضوعات کنوني بپرداز و سراغي از گلايه هاي قديم نگير.
داداِ جوجو
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند، شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند،
داداِ جوجو
@...؛یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود این است حکایت آدم ها ، فراموشی...
داداِ جوجو
امشب كه هوا بغض كرده و ميبارِ ياد تو افتادم … میخواستم سراغت را بگیرم … اما خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ، باز زیر چتر دیگرانی....
داداِ جوجو
يادته بهم گفتي دستمو بگيري و زیر گوشم زمزمه کنی که پشتِ خواب های نا آرامِ تو چیزی بیش از نگرانیهایِ زنانه نیست ؟
داداِ جوجو
اينجور كه تو هستي !!! نه ،نميتونم خوب باشم پس خوب شو تم منم خوب شم
داداِ جوجو
كاش بندر بودم ؛تا كنارم پهلو ميگرفتي ...
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 23 ساعت و 43 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 23 ساعت و 42 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 12 دقيقه قبلهمچنین