یکــ فنجآن چاے داغ
وَ نگاهِ خیره اَمــ به آن
که عرق بــِ چهره فنجآن نشانده!
از این چاےِ داغ همــ کمترے آیا؟
که حتے ضجه هایمــ نیز مانعتــ نشد
چه رسد به عرقِ شرم کردنتـــ از هُرمــِ نگاهم!!!
گلوی آدم را باید گاهی بتراشند... تا برای بغضــــــــ های تازه جا باز شود. بغضـــــــــ هایی که نمی شکنند و از درون مشکنندت... بغضـــــــــ هایی که جایشان در گلوی آدم است... بغضـــــــــ هایی که می توانند آدم را خفه کنند....
چقدر می تپد دلــم که خالی حـیـاط را قشنگ خـط خـطـی کنم و با مـداد شـمـعـی ام دو گونه ی سپید مــاه را صــورتــی کنم چقدر می تپد دلــم که پله های خــانـه را دوتا یـکـی کنم و التماس میکنم اجازه ام دهید هـنـوز بـچـگـی کـنـم . . .
میشه
12 سال و 10 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 59 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 16 روز و 20 ساعت و 21 دقيقه قبل

12 سال و 10 ماه و 16 روز و 18 ساعت و 3 دقيقه قبل