\\\"✿◕ دريا ◕✿\\\"
یعنـی نمیشهـ از خُدا کُمَک گـرفت ؟
\\\"✿◕ دريا ◕✿\\\"
اولش همه شكل هم هستیم كوچولو و كچل... حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه... هی بزرگ می شیم. بزرگ و بزرگتر. اونقدر بزرگ كه یادمون میره یه روز كوچولو بودیم. دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست. حتی صداهامون گاهی با هم میخندیم، گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده: واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمیشه خیلی حساب كرد... گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد...
\\\"✿◕ دريا ◕✿\\\"
خدايا چه غريب است درد بي کسي و چه تنهايم در اين غربت که تو هم از من رويگرداني و اينک باز به سوي تو آمدم تا اندکي از درد درونم را برايت باز گويم و خدايا تو بهتر ميداني آنچه درونم است تنهايي و بي کسي ام را ديده اي ,دربه دري و آوارگي ام را و هزارو يک درد که بزرگترينش نااميدي است .خدايا همه را کنار گذاشته ام اما با نااميدي و بي هدفي نمي توانم بسازم صبرم بسيار است اما پوج وبي هدف ميدوم . خسته شده ام ... خسته ... خسته ... !!!
\\\"✿◕ دريا ◕✿\\\"
نقــاش بـاشـی! چـقــدر می گیـری بیایـــــــی و صفحه های سیاه دلم را رنــــــــگ کنی؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشــــــــــــــد ... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم نـ ـرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟هست؟
\\\"✿◕ دريا ◕✿\\\"
درگیر من نشو، همــــدم نمیشوم! حــــوا مرا ببــــخش، آدم نمیشوم! شکل خودم شدم، تلــــخ و بدون رحم، در انتهای خویش حال مرا بفهــــم! شکلی شبیــــه من با چشم گریــــه سوز ... باور نمیکنم آیینه را هنــــوز! از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش ... زخم مرا ببین، جــــرم مرا ببخــش! درگیــــر عادتــــم، سرگــــرم گــــم شــــدن... در مــــرز یک سقــــوط، مــــن مــــرده ام ... همین!
میشه
12 سال و 10 ماه و 15 روز و 3 ساعت و 35 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 15 روز و 1 ساعت و 57 دقيقه قبل

12 سال و 10 ماه و 14 روز و 23 ساعت و 38 دقيقه قبل