امروز از برنامه Google Earth پشت بوم خونمون رو پیدا کردم ! نشون مامانم دادم ! حالا یه نقطه سیاه پیدا کرده کف میزنه و با کلی ذوق و شوق میگه این منم دارم لباس پهن میکنم ! حالا بابام اومده مامانم بهش گفت ! لامصب بابام اومده میزنه پس گردنم میگه چرا عکس مامانتو میذاری تو اینترنت !
یه پسر دایی دارم ۷ سالشه…مامان بزرگم بهش گفت ایشا…زود تر بزرگ شی تو رو هم تو لباس دامادی ببینیم…پسر داییم نه گذاشت نه برداشت گفت الکی دعا نکن تا اون موقع تو دیگه مردی… من:
هر کی بخنده نا مرده به مامانم میگم ، لایک به ناهارت ، با ناراحتی میگه لایک به جد و آبادت ، نمک نشناس دستم بشکنه دیگه برات کوفتم نمیپزم ! من: بابام:بیشعور نفهم خجالت نمیکشی این بد بخت 3 ساعت وایساده تا برات کوفت درس کنه به جای دستت درد نکنته؟خاک تو سرت : نوید(بیشعور میدونه لایک یعنی چی)اخ مامان نمیدونی چه حرفه زشتی زد: میخوام برم به افق
دیروز رفتم در خونه داییم از زن دایی پرسیدم : دایی اومده ؟ گفت : چی چی آورده ؟ مثل این مونگل ها یه کم فکر کردم ! گفتم : قرار بوده چند تا وسیله برقی بیاره ! دوباره گفت : بخور و بیا ! تازه فهمیدم سر کارم !
به نوید داداشم میگم لامصب دسشویی میری سریع بیا بیرون مام کار داریم اون تو خب.میگه یه وقتایی که تو دستشویی ام و یکی به شدت منتظره که بیام بیرون, الکی طولش میدم!!! آدم احساس قدرت می کنه, انگار تو اون لحظه زندگی اونی که بیرونه توی دستاته!!!! داداش استعمارگر روانیه من دارم ؟
اقا دیروز اومدم از پارک در بیام جاش ناجور بود دید نداشتم سر ظهرم بود تو کوچه دیدم یه پسره داشت میومد سمتم شیشرو دادم پایین گفتم عذر میخوام آقا اگه امکان داره یه فرمون بدین من ازینجا در برم ایینه بغلم شکست با اعتماد نفسه کامل برگشت گفت بشین پشت فرمون ما هم نشستیم اقا گفت بــــیـــــا بــــــیــــــــا بـــــــیــــــا بــــــــیـــــــا یهو دیدم ماشین لرزید دوووووف صداش درومد پسره داد میزنه کوری مگه خوردی به سطل اشغال خاک تو سر اون سرهنگ بریزن که به تو گواهینامه داد یه لحظه ارزوی مرگ کردم.با خودم گفتم من فردا میخام با یکی از اینا زیر یه سقف زندگی کنم؟
من نمیدونم اینایی که “آیا” رو مینویثن “عایا” “آقا” رو مینویصن”[!]”، “بله” مینویثن “بعله”؛ دغیغا چی رو میخوان صابط کنن!!؟ اثلا میخوام بدونم کدوم نحذط ثواد آموضی درس خوندن!!؟ والا
یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم، یه پسره اومد آمپولمو بزنه، معلوم بود خیلی تازه کاره! همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش، لرزون لرزون اومد سمت من و گفت: “بسم الله الرحمن الرحیــــم” منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم: “اشهد ان لا اله الا الله”! هیچی دیگه… انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!