arash
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
arash
من کیستم؟ ز مردم دنیا رمیده ای چون کوهسار، پای به دامن کشیده ای
arash
همه درد دل من از آنست که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
arash
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
arash
هر زمان بی روی ماهی، همدم آهی شوم هر نفس بایاد یاری، ناله ی زاری کنم حلقه های موج بینم، نقش گیسویی کشم خنده های صبح بینم، یاد رخساری کنم
arash
مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر
arash
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام
arash
من به دنبال تو بودم تو به فکر هم زبونی من تمومه بی قراری تو تمومه مهربونی تو به اشک اجازه دادی توی چشم من بشینه تا غرورمو شکستم گفتی عاشقی همینه
arash
یادگار تن گرم تو و نوشین لب توست این همه داغ که بر جان غم اندوخته است
arash
تنها به درد ناتوانی خسته از این زندگانی می کشم بار گناهم را
arash
آنکه ویران شده از دوست مرا می فهمد آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد
arash
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
arash
نغمه خاطر نواز مرغ شب کاروان ماه را همراه بود نیمه شب آسمان را عالمیست آه اگر این آسمان بی ماه بود !
arash
دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه شواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
arash
کسی هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب که فردا می شوی تنها . . . ...