«shayan»
حالا که رفته ای ساعت هــــا به این می اندیشم ، که چرا زنــــده ام هنـــوز؟ مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو می میرم!؟ خدا یادش رفته است مرا بکشــــد یا تــــــو قرار است برگردی!؟
«shayan»
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواستن توانستن است!!
«shayan»
بودن باکسي که دوستش نداري ونبودن باکسي که دوستش داري هردورنج است پس اگرهمچون خودنيافتي مثل خداتنهاباش...!