ehsan-shiiiiiL
سوختنم را دیدی و خندیدی خنده ات را دیدم و سوختم خنده هایم را خواهی دید دیدارِ ما به وقت سوختنت
ehsan-shiiiiiL
من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید درآن بگذرانم
ehsan-shiiiiiL
کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد، ارزشی برای شانس قائل نیست
ehsan-shiiiiiL
هرگز درباره چیزی نگو آن را از دست داده ام ، بلکه فقط بگو آن را پس داده ام
ehsan-shiiiiiL
اگر می خواهی خوب باشی باید اول معتقد باشی که بد هستی .
ehsan-shiiiiiL
سرایش یک بیت درست از زندگی ، نیاز به سفری ، هفتاد ساله دارد
ehsan-shiiiiiL
نمی گویم دستخوش هیجان نشو، اما خودت را به آتش هیجان ها نسوزان
ehsan-shiiiiiL
سعی نکن متفاوت باشی! فقط “خوب باش”... خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است
ehsan-shiiiiiL
این جمله روهیچ وقت فراموش نکن: از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه
ehsan-shiiiiiL
ساکت که میشینی میذارن پای جواب نداشتنت، عمرا بفهمن داری جون می کنی تا حرمت ها رو نگه داری...
ehsan-shiiiiiL
گفتگو با خدا در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم . خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید . خدا گفت :وقـت من بی نهایت اسـت . پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد:کـودکیـشـان . این که آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند باز کودک شوند . این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند . این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند . بنا براین نــــه در حــال زنـدگــی مــی کـنـنـد نــــه در آیـنـده . این که آنها بگونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و بگونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند . دستهای خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم . من پرسیدم: بعنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند . گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بیاموزند که درست
ehsan-shiiiiiL
ناامیدشدن آسان است تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟" صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش، د