دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ehsan-shiiiiiL

ehsan-shiiiiiL
مرد - مجرد
امتیاز: 2874

دنبال‌شدگان

(618 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(443 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

ehsan-shiiiiiL
هالوین.jpg ehsan-shiiiiiL

– در ۴ سالگى … موفقیت عبارت است از … کثیف نکردن شلوار در ۶ سالگى … موفقیت عبارت است از … پیدا کردن راه خانه (از مدرسه) در ١٢ سالگى … موفقیت عبارت است از … داشتنِ دوست (یافتن) در ١٨ سالگى … موفقیت عبارت است از … گرفتن گواهى نامه رانندگى در ٢٠ سالگى … موفقیت عبارت است از … برقرارى رابطه در ٣۵ سالگى … موفقیت عبارت است از … پول داشتن در ۴۵ سالگى … موفقیت عبارت است از … پول داشتن در ۵۵ سالگى … موفقیت عبارت است از … پول داشتن در ۶٠ سالگى … موفقیت عبارت است از … برقرارى رابطه در ۶۵ سالگى … موفقیت عبارت است از … تمدید گواهى نامه رانندگى در ٧٠ سالگى … موفقیت عبارت است از … داشتنِ دوست (تنهایی) در ٧۵ سالگى … موفقیت عبارت است از … پیدا کردن راه خانه (از هر کجا) در ٨٠ سالگى … موفقیت عبارت است از … کثیف نکردن شلوار

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه … ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

shto dar khab binad panbe dane....

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم . مردگفت: انشاءالله بگوی. گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازگوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند. چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟ گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله ، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم ان شاءالله!

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی. یکی گفت: “جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟” ملانصرالدین جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم.”

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یکی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌کرد. یکی به او دالداری داد و گفت: “این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟” ملا جواب داد: “هیچ! علت گریه‌ی من هم همین است.”

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!!!

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند . یک روز زمان خر بگیری ملا نصر الدین با عجله و شتابان وارد خونه ای شد. صاحبخونه گفت :چی شده؟ ملا گفت : بیرون دارن خر میگیرن صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به تو داره؟ ملا گفت : مامورین آنچنان عجله داشتن که میترسیدم اشتباها مرابه جای خر بگیرن.

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد و رهگذری از آنجا می گذشت و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد این کارو نمیکردم!

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن. دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟ ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.! فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!! دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!! فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه… دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم! فرداش بازم قضیه دیروزی میشه.. دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم ملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

good night my friends