دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ehsan-shiiiiiL

ehsan-shiiiiiL
مرد - مجرد
امتیاز: 2874

دنبال‌شدگان

(618 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(443 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

ehsan-shiiiiiL
Picture 107.jpg ehsan-shiiiiiL

joft shisho kheili dost daram

ehsan-shiiiiiL
sarma.jpg ehsan-shiiiiiL

kheili sarde.................

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد. همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي! او پاسخ داد: ممكن است. روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي! او گفت: ممكن است. پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري. او پاسخ داد: ممكن است. فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است. و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ۵٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

شــــــــــرط عــشــــق!! ... دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفانی شد. از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیره ای رساندند. یکی از آنان فردی با ایمان و دیگری بی ایمان بود.یک روز پس از دعاهای زیاد توسط فرد با ایمان از کنار دریا به طرف کلبه آمدند.ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته مرد بی ایمان گفت: " لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست! مرد با ایمان گفت:"حتما" این حکمتی دارد.نبایدنگران باشیم زیراخداوند ما رامینگرد" فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد. ناخدای کشتی گفت: " دیروز ما دودی را دیدیم و فکر کردیم حتما" به کمک احتیاج دارید و به طرف جزیره آمدیم....

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

دوستان فعلا بای

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

شب بخیر

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

@پریزاد خوب بخوابی

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

@پریزاد اگر زیبایی را آواز سر دهی ، حتی در تنهایی بیابان ، گوش شنوا خواهی یافت . . . (خلیل جبران)

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

به حیف نون میگن دودو تا؟ میگه چهار تا....چهارتا گردو بهش میدن. میگن سه سه تا؟ میگه یه گونی

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺻﺪ ﻭ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺞ ﻣﻴﮕﻪ ﻳﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺻﺪ ﻭ ﺩﻩ ﺑﻔﺮﺳﺘﻴﻦ ﺑﻘﻴﺸﻮ ﻫﻢ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﺪﻳﺪ!

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

از قلبم پرسیدم فرق عشق و دوستی چیه؟ قلبم جواب داد: کار من تامین خون بدنه سوالای چرت و پرت از من نپرس !

ehsan-shiiiiiL
ehsan-shiiiiiL

زندگی چیست !؟ فاصله ی بین مای بیبی تا ایزی لایف !