احسان ضیأیی
و عشق قیچی شد ! وقتی تو سنگ شدی و من کاغذی بی رنگ . . . !
احسان ضیأیی
دستهایم را بگیر هرچه را که لمس کردی، باور کن من همیشه قلبم را کف دستم میگیرم.....
احسان ضیأیی
مرد زندانی می خندید..
شاید به زندانی بودن خویش،
شاید هم به آزاد بودن ما...
.
راستی !
زندان کدام سوی میله هاست؟
احسان ضیأیی
نمی دانم چرا هر وقت که یادت از خیالم می گذرد تا مغز استخوانم درد می گیرد.
احسان ضیأیی
اونایی که رنگ پريدگي پائيز را دوست ندارند نمي دانند پائيز همان بهاريست که عاشق شده است..
احسان ضیأیی
گاه آدمی تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید دیشب تنهایی ام تا نوکِ مدادت آمده بود اگر می نوشتی ام! اگر می نوشتی ام! گاه تنهایی تنهاتر از آن است که دیده شود
احسان ضیأیی
حق بدهید! برای ابری شدن آسمانم! ملامتم کا[!]ت! تقصیرمن نبود!!! آن زمان که قدم می...زدم! درجاده ای خاطراتش!!! ندیدم چیزی که باخبرکندمرا! ازخطرریزش اشک!!!
احسان ضیأیی
وقتـی که رفـت حتـی خود ِ خـدا هم سرش را پاییـن انـداخت و گـفت دیـگـر امـیـدی نـیـسـت . . .
احسان ضیأیی
باز ، بازی می کنم ... صحـنۀ انـتــظـار را به تـو مـدیـونـم اگـر . . . اســکـار بگــیرم !
احسان ضیأیی
حوصــله خوانــدن ندارم حوصــله نوشتـن هم ندارم این همـــه دلتنـــگی دیگر نه با خــواندن کم می شود ، نه نوشـــتن دلـــم لمـــس آغوشت را می خـــواهد فقــــط همــــین ...
احسان ضیأیی
آن شب که شد زندگی ما آغاز ، آغاز شد افسانه این سوز و گداز
دادند به ما دلی گفتند بسوز ، دیدند که سوختیم گفتند بساز ...
احسان ضیأیی
کاش دل مثل کبوتری بود که هر صبح رهایش می کردم به آسمان ... ... و هر غروب دوباره به سینه می نشست.....