elahenaz
آرزو میکردم ای کاش خودت جای عکسات بودی ... اما تو رفتی و بازی رو به ضرر من تموم کردی ... یه جوری منو زدی زمین که دیگه نتوستم بلند بشم ... حالا از تو برام فقط خاطره مونده و بس ... خاطره هایی که با یادآوری اونا بدجور آتیش میزنه به جگرم ... نیستی اما جای خالیت هنوز کنارم هست ... به کسی اجازه ندادم حتی واسه یه لحظه جاتو بگیره ... احمقانه است مگه نه ؟باز هم همون خبرای تکراری ... دلتنگی من واسه تو ... تویی که نیستی ....
elahenaz
تمام دارایی من تختی ست و گوشه اتاقی تاریک ... پرده هایی ضخیم و همیشه کشیده ... صفحه مانیتوری که حتی یک عکس از تو نیست روی دسکتاپش ... و لیوانی بزرگ از چای پررنگ ... مینوشم ، مینویسم ، میگریم ، میسوزم ...
elahenaz
اهای سرنوشت ؛ اسکار حق واقعی توست ... !! سالهاست که مرا فیلم کرده ای . . .
elahenaz
میرقصم ... تا انتهای خیال داشتنت غرق میشم و دوباره خسته رها میشم رو تخت یک نفره من و تو ! اشک تو چشمام بی تابی میکنه و میخندم با چشم های خیس؛ دستام داره میلرزه و دوباره یه دستمال کاغذی !
elahenaz
دلم گرفته دوباره هوای تو را داره چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره
elahenaz
دیگر تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد...یک بار قسمت کردم چندین برابر شد
elahenaz
نه پیشانے من به لبهاے تو رسید … نه لیاقت تو به احساس من … چیزے به هم بدهڪار نیستیم ؛ هر دو ڪم آوردیم
elahenaz
سعی میکنم... سعی می کنم... اگر نشد... خوب " به درک " را برای همین زمان ها گذاشته اند...