فاصله بین ---------- اذان ----------- تا ---------- نمـاز ----------- >>>>چه ساده در میان خنده های دیگران ؛ با گریه های خود بدنیا می آئیم ! و اذان در گوشمان می خوانند ! و چه ساده در میان گریه های دیگران ؛ از دنیا میرویم ! و نمــــــــــاز برایمان می خوانند ! و در این میان معمائی میسازیم بنام """" زندگی """" آنهم چقدر کوتاه به فاصله بین ---------- اذان ----------- تا ---------- نمـاز -----------
انتهای بعضی از کوچه ها بن بست است، راه خروجی نیست، بعضی از بیمار ها صعب العلاج است،راه درمانی نیست. اما آخر هر گناه یک راه بازگشت و یک راه درمان است؛ توبه!!! پیامبر فرمودند"خوشا آن کس که روز قیامت در نامه عملش زیر هر گناه "استغفرالله باشد" توبه آخرین روزنه بن بست های گناه است. (برگرفته از حدیث پیامبر "طوبی لمن وجد فی صحیفت علمه یوم القیامت تحت کل ذنب "استغفرالله""
راوی می گوید: سربند یا زهرا در جبهه، قیمتی دیگر داشت. شهید گنج افروز اهل بابل بود. شب عملیات گیر داده بود به سربند یا زهرا، پانزده ساله هم بود. گفتم حالا بیا حالا یه سربند دیگه، همه سربند ها مقدس هستند. بعد نم اشک هاش چکید رو گونه های نو رسته اش،.... وقتی داشتم سربند یا زهرا رو می بستم به پیشانی اش گفتم حالا بهم بگو..؟ شهید گنج افروز گفت: از چی بگم؟ گفتم: سربند یا زهراء گفت: آخه من بچه که بودم مادرم از دنیا رفت. نام مادرم فاطمه بود. حالا من که مادر ندارم، اگه امشب شهید بشم، بیاد واسم نوحه سرائی کنه" گریه کنه" نازم کنه".... میخوام شهید که شدم. حضرت فاطمه الزهرا بیاد رو سرم. بگم بهش که نام مادر من هم فاطمه بود. چی داشتم که بهش بگم. رفتیم تو عملیات، اول که خمپاره خورد یک پاش قطع شد. داد میزد من رو نبرید. من میخوام که بجنگم دفاع کنم. بعد مدتی یه خمپاره آمد درست من وقتی رفتم رو سرش، ترکش خورده بود وسط پیشانی اش...
یاد دارم در #غروبی#سرد#سرد می گذشت از کوچه ما #دوره-گرد داد می زد #کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف #سفالی می خرم گر نداری کوزه #خالی می خرم #اشک در چشمان #بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید، بغضش شکست اول ماه است و #نان در سفره نیست ای #خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی #نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا #سفره#خالی می خرید؟
روزهای گرم تابستان وقتی تشنه ات میشه آب میخوری و بعد، از ته دل میگی: سلام برحسین (ع)...... اما این روزا وقتی تشنه ات شد و دیدی نمیتونی آب بخوری بگو: یا ابالفضل*
بیا برویم ، بروییم پروانه شویم و پرواز کنیم یک لحظه از این هیاهو،از این همه غوغا بر کنار شده ، عشقی در سر و شوری در دل ،پرواز کنیم بیایید برویم آخر ما هم روزی پروانه بودیم انیس شب های تارمان ، فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند ... اکنون من سودازده ، بال بال پر آراسته و میخواهم که از این جا تا بهشت برین – تا خانۀ نازنین پیامبر (ص) ، امام حسین (ع) و امام زمان (عج) پرواز کنم . شما هم با بال و پر بیارایید و با من همراه شوید ........ شهید رمضان داوودی