آروین
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
آروین
هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشدوقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود
آروین
در گریز از تمام خاطره ها باز هم در مسیر بن بست است یکصد و پنجمین خیابان هم گویی از انتظار ما خسته است!
آروین
چه حضور غریب و مبهوتی آسمان هم به ما نمی خندد نه کسی فکر رفتن سفر است نه کسی کوله بار می بندد
آروین
دوباره روی گردنهای زخمی طناب خسته ی یک دار دیگر …
آروین
کماکان سجده ها لبریزِ نفرین کماکان خنده ها زهر هلاهل تمام حرف ها نقش کف دست به روی ماسه های خیس ساحل
زیبا و غم انگیزه مرسی سیاوش عزیز
14 سال و 10 ماه و 28 روز و 12 ساعت و 12 دقيقه قبلهههه عین بچه ها می ذوقم می بینم خطاب دارم مرسی