فرهاد
میخوام بنویسم...میخوام بگم...از همه چیز...از همه کس... از خودم...از تو...از اون...از خدا... از گذشته...اینده...از الان... از فکرایی که داشتم...از فکرایی که دارم... از چیزایی که میشنوم...از اهنگایی که گوش میدم...از حرفایی که زدم... از ارزوهای بر باد رفته ام....از بیرون از چیزی که میبینم.....از بیرون از چیزی که میشنوم... از کسایی که یه روز دوستشون داشتم... از کسایی که منو دوست داشتن...
فرهاد
میخوام بنویسم...میخوام بگم...از همه چیز...از همه کس... از خودم...از تو...از اون...از خدا... از گذشته...اینده...از الان... از فکرایی که داشتم...از فکرایی که دارم... از چیزایی که میشنوم...از اهنگایی که گوش میدم...از حرفایی که زدم... از ارزوهای بر باد رفته ام....از بیرون از چیزی که میبینم.....از بیرون از چیزی که میشنوم... از کسایی که یه روز دوستشون داشتم... از کسایی که منو دوست داشتن...
فرهاد
میخوام بنویسم...میخوام بگم...از همه چیز...از همه کس... از خودم...از تو...از اون...از خدا...
فرهاد
می خوام بنویسم...فقط بنویسم...بی توجه به همه چیز...بی توجه به گذر زمان... بی توجه به تکرار اهنگ ها...بی توجه به طولانی شدن پست... بی توجه به اینکه ممکنه حتی یک نفر هم این جمله رو نخونه...........
فرهاد
سلام بچه ها از همین الان هرکی میاد دنبالر یک جوک بذاره که همه با هم بخندیم اوکی.مرسی
فرهاد
ترکه میره معدن بقیه اش واسه بعدن
فرهاد
ميدانيد چرا فوتبال زنان تشكيل نمي شود؟1.اين كه كم پيش مياد 11تا زن يك جور لباس بپوشن . 2.اصلا امكان نداره تو بازي بعدي همون لباس را بپوشن
فرهاد
امسال کلا یه حس دیگه دارم واسه همینم واسه تولدم برای خودم یه سبد گل خریدم و...... خلاصه کارهایی کردم که تولد امسالم رو واسم بیاد موندنی کرد. اخه باور دارم لازم نیست حتما دیگران واسه ات کاری بکنن. اون کسی که میتونه آدم رو از همه بیشتر دوست داشته باشه و بهش اهمیت بده فقط وفقط خود آدم ه.
فرهاد
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه. و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.
فرهاد
هوا گرفته بود! باران می بارید! و کودکی آهسته گفت: "خدایا گریه نکن! درست میشه........
فرهاد
تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که ازش متنفر بشی...... تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که نخواهی ببینیش..... تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که بخواهی تنهات بذاره..... تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که نخواهی حتی یک لحظه باهاش تنها باشی...... تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که نبودش بیشتر از بودنش تو رو خوشحال کنه..... تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که دلت بخواد سرش داد بزنی و بگی زندگیمو به گند کشیدی......... تا حالا شده ..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!.......
فرهاد
یه روز میاد..... خوب که نگاه کنی ....... میبینی ...... باید به یکی خیانت کنی..... اون یه نفر حتی ممکنه خودت باشی.....
فرهاد
خدایا.........از اين همه تنهايي اجازه هست ميان اغوشت پنهان شوم؟
فرهاد
هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز... فردا یه عالمه کار داری، قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالــــــــــــــتم راحت باشه