فرهاد
تو این سرما زمستانی هیچ جا بهتر دنبالر نیس خداییش.....
فرهاد
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
فرهاد
.میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چترتو باز میکنی میگی عاشق برفی ولی از یه گوله برف می ترسی میگی عاشق پرنده ای ولی اونو تو قفس زندانی می کنی میگی عاشق گلهایی ولی اونارو از شاخه میکنی چطور انتظار داری باورت کنم وقت میگی دوستت دارم؟؟؟
فرهاد
۲.هر زمان که احساس تنهایی کردی دستهایت را باز کن، سرت را بالا بگیر، یک نفس عمیق بکش، چشمهایت را باز کن و رو به آسمان نگاه کن و ببین: «از اون بالا کفتر میآید / یک دانه دختر میآید!»
فرهاد
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
فرهاد
لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...
فرهاد
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند