@farzad#از-دفتر-خاطراتش-دزدیمش یه بار بابامو بردم دانشگاه، گفتم همینجا تو حیاط بچرخ تا من بیام. بعد که برگشتم دیدم نشسته زیر آلاچیق با ۷-۸ تا دختر، براشون چایی گرفته داره از خاطرات جوونیش تعریف میکنه. وقتی نشستیم تو ماشین چند تا کاغذ داده به من میگه بیا برات شماره تلفن گرفتم، فقط این ۲ تا که جلوش علامت گذاشتم شوهر دارنا ...
غمگینی آدمهایی که دوستشان دارم، غمگینم میکند... گاهی دلم میخواهد گوشههای لبهایشان را با انگشتهایم بالا ببرم که شاید خنده یادشان بیاید.... این که کاری از دستم بر نمیآیدو زورم به دنیا نمیرسد، تلخ است... زیادی تلخ است...
با تمام وجود مے گویم: این روز ها عجیب دل تنگ توام دل تنگ اجابت چشمانت دل تنگ رنگ نگاهت دل تنگ بوے عَطرت تو که نیستے ... انگار زندگے بودن را کــم می آورد و بهانه گــیر نبودن است تو کـه نیستے دلتنگے هایت مــرا از پا در می آورند ..
الانم کوسفند شدی
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 58 دقيقه قبلبعضیا خیلی پرو شدن
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 54 دقيقه قبل