بـــΔــــیرا
از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ، و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به، ز آن پیش که روزگار خونت ریزد، تو خونِ قنینه در قدح ریزی به. ~خیام~
بـــΔــــیرا
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم~ اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ ان هستم~ بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم ~اگر از عاقبت پرسی بدان نازک دلی هستم ~بیا از درد حکایت کن که من محتاج ان هستم ~اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم ~مجنونم و مستم به پای تو نشستم~ اخر ز بدیهات بیچاره شکستم~ مجنونم و دستم به دامان تو بستم~ هشیار شدم اخر از دام تو جستم~ مجنونم و مستم به پای تو نشستم ~عاشق شدم و من بیچاره شکستم