دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

fatima
زن - مجرد
امتیاز: 2039

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(240 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

fatima
fatima

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

fatima
fatima

می بخشم كسانی را كه هر چه خواستند با من با دلم با احساسم كردند ... و مرا در دور دست خودم رها كردند پروردگارا به من بیاموز آهی نكشم برای كسانیكه دلم را شكستند

fatima
fatima

هیچ هم برای خودش عالمی دارد … وقتی “همه” هایت هیچ میشوند ؛ آن وقت “هیچ” برایت یک دنیاست …

fatima
349.jpg fatima

fatima
fatima

. آدم مرد باشه و از تو آشغالها نون دربیاره تا اینکه آشغال باشه و از نامردی نون دربیاره…

fatima
fatima

سکوتـــــــــــــ … و دیگر هیچ نمی گویم …! که این بزرگترین اعتراض دل من استـــــــــ ـ به تو … سکوت را دوستـــــــــ دارم به خاطر ابهت بی پایانشـــــــ …..

fatima
fatima

در ایام پیری سایه ام سفید می شود.

fatima
fatima

آرشیو سکوت پر است از فریادهای منزوی.

fatima
fatima

همه چیز بر وفق مراد است و بعضی ها سوار بر خر مراد.

fatima
fatima

قند خون مزه تلخی به زندگی می دهد. .

fatima
fatima

برای آنکه از خاطرات دوران مجردی لذت ببرد، ازدواج کرد.

fatima
fatima

دروغگو آدم بدی نیست چون میداند حقیقت تلخ است، لذا باعث اوقات تلخی مردم نمی شود.

fatima
fatima

سیگـــار از آخـــرین پک ... ســـرباز از آخــــرین تیر ... من از آخـــرین نگـــــاه ... همه از تمـــام شدن میترســـیم !!! .

fatima
fatima

به سلامتی سگ های ولگرد که با یه لقمه غذا و یه دست نوازش تا آخر عمر وفادار آدم میمونن ... نه بعضی آدم هایی که دنیایی محبت بهشون می کنی و آخرشم دستت رو گاز می گیرن !

fatima
fatima

گل یخ را به حجم گرم دستانم سپردم،دوباره صدایم کرد...با پریشانی نگاهش کردم! اندوه،چهره ی پاکش را غرق خود کرد و گفت: فریب عشق را مخور ویرانت میکند! دوباره خندیدم،نگاهش پر از پرسش و تردید بود گفتم: ولی عشق برای من زندگی است با او نفس میکشم! آهی از سینه کشید و گفت:نفسهایت را به او مسپار،آواره ات میکنند! گل یخ را بوییدم و گفتم: او هم نفس هایش را به من سپرده...نگاهش تنم را لرزاند تردید نکردم و گفتم: دوستم دارد! این بار او با تردید غریبه شد و پرسید: از او پرسیده ای؟؟ چرا تنم لرزید...گل یخ از دستانم افتاد! بی آنکه نگاهش کنم...انتظارم را درآغوش کشیدم و دویدم... پشت پنجره نشستم و لحظه هایم را رنگ کردم تا او بیاید!

fatima
fatima

خدایا... یا بزن بره جلو... یا خیلی برگردون عقب... اینجای زندگی خیلی دلم گرفته...!!