به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود......

13 سال و 1 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 13 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 12 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 10 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 10 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 8 دقيقه قبل