♥♥ PegaH ♥♥
من مورچه ای رو مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله ی چایی بود... خودم رو فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدمه....
♥♥ PegaH ♥♥
در تاریكی چشمانت را جستم در تاریكی چشمهایت را یافتم و شبم پر ستاره شد... تو را صدا كردم در تاریكترین شب ها دلم صدایت كرد و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی... با تنت برای تنم لالایی گفتی چشمهای تو با من بود و من چشمهایم را بستم چرا كه دستهای تو اطمینان بخش بود... صدایت میزنم گوش بده قلبم صدایت میزند... شب،گرداگردم حصار كشیده است و من به تو نگاه میكنم... از پنجرههای دلم به ستارههایت نگاه میكنم چرا كه هر ستاره آفتابی است... من آفتاب را باور دارم من دریا را باور دارم و چشمهای تو سرچشمه ء دریاهاست انسان سرچشمه ء دریاهاست « احمد شاملو »
♥♥ PegaH ♥♥
مادرم برایم افسانه می گفت... پر از شیدایی زمانه ؛لبریز از افسونگری جانانه ومن غافل از گذر عمر؛ در كنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم. روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه... من در خیال خود ان رود خروشان بودم وجوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار. اما من تنها افسانه ای از ان روزها و رودها بودم... با خاطراتی خیس كه دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند. من همان روزها هم افسانه ای كهنه بودم كه بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و غافل در تكراری جدید ؛از بوی ماندگی ان؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم كودكم برایش افسانه می گفتم: افسانه ی قدیمی زندگی را...
♥♥ PegaH ♥♥
توسط پیامک
چه مییییییییییکنه این استقلال.....