دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مرد تنها

ای کاش این دیوارها مرا درک میکردند.. با توئم.. ای آدم دیوار صفت ... درباره »
مرد تنها
امتیاز: 122.7

دنبال‌شدگان

(197 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(75 کاربر)

گروه‌ها

(24 گروه)

بازدید

مرد تنها
مرد تنها

درسته .. شعر نیست... یه بغض خفه شده است ..

مرد تنها
مرد تنها
در حلقه

بیا و یه همین امشب رو فکر کن ...

مرد تنها
مرد تنها

نمیخواستم کسی جز من، رنگ چشماتو ببینه ..

مرد تنها
مرد تنها

درست لحظه ای که ازت میبرم.. / تحمل ندارم شکست میخورم ../

مرد تنها
مرد تنها

بی تو امشب دارم آتیش میگیرم ..

مرد تنها
مرد تنها
در حلقه

سکوت رو بشکن... فریاد بکش بر سرم ... / من را رها کن .. کاش بفهمی

مرد تنها
مرد تنها

چرا همیشه تبرت، رو ریشه دل منه .. /؟

مرد تنها
مرد تنها

ای کاش این دیوارها مرا درک میکردند.. با توئم.. ای آدم دیوار صفت ...

مرد تنها
مرد تنها

چقدر گفتن کلمه برایت آسان بود ..

مرد تنها
مرد تنها
در حلقه

می خواهی به یادت بیاورم../ خاطرات تلخ را با تار و پودم گره زدم ام .

مرد تنها
مرد تنها

شاهد جدایی ما، غم و غصه های بسیار.. یه چراغ زنبوری رو سقف .. / دوتا تابلو روی دیوار ..

مرد تنها
مرد تنها

من با اون رعد نگاهت.. خودمو زدم سوزوندم.. خودمو هرجوری که بود به نگاه تو رسوندم ..

مرد تنها
مرد تنها

عکس چشماتو کشیدن توی قاب... قاب عکسی تو دستام دیگه نیست ...

مرد تنها
مرد تنها
در حلقه

مرا برای خود پناه بده .... / من را اینگونه که هستم پناه بده

مرد تنها
مرد تنها

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند. پیرمرد گفت... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!