ghazal
اگر ای کاش ها می مرد شاید به آرزوهایم می رسیدم شاید
ghazal
ای خدا ... بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را ؟
ghazal
نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند که هر رهگذری را شبیه تو میبینم ! نمیدانم غریبه ها "تو" شده اند یا تو غریبه ؟
ghazal
جایی وجود داره به نام “ســــــــــــیم آخر” من دقیقا همون جام! بزنم بهش یا نه . . . !؟
ghazal
چشمهایت زمین سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتی فهمیدم که سیب سرخ دلم افتاد
ghazal
ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﻪ ﺭﺍﺯﻳﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ! ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻢ !
ghazal
دستانم تشنه دستان توست ، شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو میمانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا میدانم بیش از امروز دوستت خواهم داشت . . .