باران...
با زندگي قهر نکن.... دنيا منت هيچ کس را نمي کشد....
باران...
گوشه نــدارد که يـکـــ گوشه اش بنشينمـــ و نفسي تــازه کنمـــ ... گــرد گــرد استـــ اين زمين.. ايــنــ روزگــــار ....
باران...
کاش مي شد که شعار جاي خود را به شعوري مي داد تا چراغي گردد دست انديشه مان . . .
باران...
به هـــرکـــس مـــي نگـــــرم در شـــکايــت اســت حــــــيــرانم که لــــذت دنــــيا به کام کيســــــت !!
باران...
تــنهايي را بايد با خط بريــل مي نوشتند ... شنيـــدنش کافــــي نيست ، بايد لــــــــمــــــــســـــش کرد ...!
باران...
دهانم پر از حرف است.... حيف با دهان پر نبايد حرف زد.....
باران...
ســـــاکت که مي ماني... ميگذارند به حســــاب جواب نداشتنت! عـمراً بفهمند داري جان ميکني تا حرمـــــــــــــــــــــــــــــتهـا را نگه داري !
باران...
بچه که بوديم بستني مونو که گاز ميزدن قيامت به پا ميکرديم! چه بيهوده بزرگ شديم!! روحمان را گاز مي زنند و مي خنديم...
باران...
آسمان فرصت پرواز بلندي ست ولي …… قصه اينست چه اندازه كبوتر باشي..
باران...
یک مادر می تواند 10 فرزندش را نگهداری کند؛ اما 10 فرزند نمی توانند یک مادر را نگه دارند ... و این انصاف نیست ..........
باران...
تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را؛ زیرا خوشی آن است که تو می خواهی؛ و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد ...
باران...
کودک گفت: «گاهي اوقات قاشق از دستم مي افتد.»پيرمرد گفت: «من هم همينطور.»کودک نجوا کرد: «من شلوارم را خيس مي کنم.»پيرمرد گفت: «من هم همين طور.»کودک گفت: «من خيلي گريه مي کنم.»پيرمرد سري تکان داد و گفت: «من هم همين طور.»«اما بدتر از همه اين است که.» کودک ادامه داد:«آدم بزرگ ها به من توجه نمي کنند.»پيرمرد با بغض گفت:«مي فهمم چه حسي داري… مي فهمم.»...
باران...
يادمان باشد : « زندگي آنقدر ابدي نيست که خوبتر بودن را براي فردا بگذاريم »